ببار ای باران مهربانی ها امشب ببار بر سر مزار دلتنگی ها امشب تنهایی را ببین جان داده کنج تنگ اتاق ببار که شاید بیاسایم پشت دیوار سنگ اتاق چشم باز میکنم ؛ افتاده روی دیوار ها سایه ای منتظرم که بباری که بتابد نور،بیاید هوای تازه ای واژه های خیس را بنگر که چه آرامند بر کاغذ ساده و سفید چه نورها می رقصانند دل از چه می نالد این شب ها نمی دانم