اینطور گویند که هر چیز اول و آخری ... قبل و بعدی دارد... اما بدان من شاید قبل از تو بودم اما بعد از تو هرگز... یک جرعه عشق به اندازه’ اقیانوسی عظیم است و من اکنون عطش اقیانوسی دارم . آن زمان که من با باران دو چشمم تمام گیاهان باغ خیالت را چه کوچک و چه بزرگ با همه تشنگی که خود داشتم تشنگی میبریدم.... باران کلامت آنچنان بر من نرم بارید که من و همه خاک دستی فواره وار بسویت رو به آسمان بگشادیم و رحمتت را شکر گفتیم و زان پس خورشیدی بر لبانم نشست و تو همچنان می باری... زاینگونه است که با هر ساعت دوریت قلبم بی اختیار گامی بسویت بر میدارد و با هر سلام و هر آمدنت گویی دوباره عاشق شدم ....