تاريخ : 92/09/19 | نویسنده : بی دل
قربون مست نگاهت، قربون چشمای ماهت

قربون گرمی دستات، صدای آروم پاهات

چرا بارونو ندیدی، رفتن جونو ندیدی

خستگی هامو ندیدی، چرا اشکامو ندیدی

مگه این دنیا چقدر بود؟، بدیهاش چندتا سحر بود؟

تو که تنهام نمیذاشتی، توی غمهام نمیذاشتی

گفتی با دو تا ستاره، میشه آسمون بباره

منم و گریه ی بارون، غربت خیس خیابون

توی باغچه ی آهم پر گریه پر آهم

کاشکی بودی و میدیدی همه ی گلاشو چیدی

تموم روزای هفته که پره غم شده رفته

من و گلدونت میشینیم فقط عکساتو میبینیم

روز پنج شنبه دوباره، وعده ی دیدن یاره

روی سنگ سردی از قبر، میریزه اشکای خستم

تا که قاصدک دوباره، خبری ازت بیاره

با یه دسته گل ارزون، پیشتم من زیر بارون

قربون مست نگاهت، قربون چشمای ماهت

قربون گرمی دستات، صدای آروم پاهات

چرا بارونو ندیدی، رفتن جونو ندیدی

خستگیهامو ندیدی، چرا اشکامو ندیدی

مگه این دنیا چقدر بود، بدیهاش چندتا سحر بود

تو که تنهام نمیذاشتی، توی غمهام نمیذاشتی

گفتی با دو تا ستاره، میشه آسمون بباره

منم و گریه ی بارون، غربت خیس خیابون

روز پنج شنبه دوباره، وعده ی دیدن یاره

روی سنگ سردی از قبر، میریزه اشکای خستم

تا که قاصدک دوباره، خبری ازت بیاره

با یه دسته گل ارزون، پیشتم من زیر بارون



تاريخ : 91/09/18 | نویسنده : بی دل
 
 
 
 
 
 
استاد نمونه
 
 



تاريخ : 91/09/18 | نویسنده : بی دل
تاريخ : 91/09/18 | نویسنده : بی دل
یه ترم دیگه گذشت و ما کلی بر گه صحیح کردیم و به آمار جدیدی رسیدیم که نظر شما به ان جلب می کنیم :
 1- آمار فوت مادر بزرگ ها و پدربزرگ ها نسبت پایان امتحانات ترم قبل 8 درصد افزایش یافت !!   کلا 34  پدربزرگ و 52  مادربزرگ  دانشجوها فوت شدند
2-  20 درصد دفعه اولشون بود پدربزرگ مادربزرگشون شب امتحان فوت می کرد.
30درصد دفعه دومشون بود پدربزرگ مادربزرگشون شب امتحان فوت می کرد
35درصد دفعه سوم تا   پنجمشون  بود
15 درصد  بالای   ششمین بار بود !!!!!!!!!!!!!
لازم به ذکر است 22  درصد مریضی منجر به فوت داشته ایم !!!!!!!!!!!
3- 30  در صد از دانشجوهای افتاده - اگر باباشون بفهمه دیگه اجازه تحصیل نمی ده . 15 درصد  شوهرشون از شون جدا می شه و  55  درصد بقیه هم اگه بابای دختره  بفهمه عروسی به هم می خوره .
4- 43  درصد دانشجوها شاغل بوده اند - که تمامی انها اتفاقا هنگام امتحان سرشون شلوغ بوده !!!
5 -    100  درصد دانشجوها قول داده اند از ترم بعد دانشجوهای خیلی خوبی خواهند شد ( اگه این یه دفعه  7 نمره  بهشون اضافه بشه !!!!! )
6 -  86  درصد دانشجوهای نمره زیر  4  - علاقه شدید خود را  به تحقیق و پژوهش - کارهای علمی و انجام  پروژه های سنگین ( به شرط پاس شدن نمره )  اعلام نموده اند .
 
7- 35  درصد دانشجوها موقع امتحان پدر - مادر یا خواهر یا  برادرشون دچار بیماری شده اند .
8-   45  در صد  دانشجوها خرج یه خانواده رو در می آرندو 55  درصد بقیه خرج یه خانواده رو به هدر  دادند !!!
9 - 98.65   درصد دانشجوها ترم آخرشون بوده و فقط همین یه درس رو داشتند .
10 - 67  درصد دانشجوها اگه بیفتند - باباشون دیگه پول نداره بده !!!
11 -      درخصوص رعایت شئونات فرهنگی در پایین برگه - نتایج زیر مشاهده شد :
1456 مورد   قسم به جان بچه
756  مورد  دعای عاقبت به خیری
15   مورد نفرین در صورت عدم نمره  دادن
2541   مورد به علت بد خط بودن تشخیص داده نشد !!



تاريخ : 91/09/18 | نویسنده : بی دل
یکی از نهادهای تحت پوشش شورای عالی انقلاب فرهنگی می‌گوید، دانشجویان باید لباس فرم یکسان بپوشند.
 
 
 
 
 
 
 
 



تاريخ : 91/09/18 | نویسنده : بی دل
 
 
                                       
ترم اول (ترم جو گیریدگی):


الو سلام مامانی. منم هوشنگ.

وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.

وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن -

و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه...

راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.

دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!

لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!

 پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!



ادامه مطلب...
تاريخ : 91/09/15 | نویسنده : بی دل
بيچاره عروسك!دلش مي خواست زار زارگريه كند ولي خنده برلبانش دوخته بودند



تاريخ : 91/09/15 | نویسنده : بی دل
تنهاگرگها نيستند که لباس ميش ميپوشند،گاهي پرستوها هم لباس مرغ عشق برتن ميکنند و عاشق که شدي کوچ ميکنند...



تاريخ : 91/09/15 | نویسنده : بی دل
نمیدانم هم اکنون در کجا مشغول لبخندی، فقط یک آرزو دارم که در دنیای شیرینت میان قلب تو با غم نباشد هیچ پیوندی....



تاريخ : 91/09/15 | نویسنده : بی دل
من که ازکوي توبيرون نرود پاي خيالم!نکندفرق به حالم،،چه براني،،چه بخواني،،چه به اوجم برساني،،چه به خاکم بکشاني،،نه من آنم که برنجم،،نه تو آني که براني...



تاريخ : 91/09/15 | نویسنده : بی دل
به لره میگن پارسال روز زن برا زنت چیکارکردی؟
میگه بردمش کوه
میگن امسال چی؟
میگه میخوام برم بیارمش !



تاريخ : 91/09/15 | نویسنده : بی دل
اشتباه ما این بود هرجا رنجیدیم لبخند زدیم؛فکر کردند درد ندارد ضربه ها را سنگین تر زدند...



تاريخ : 91/09/15 | نویسنده : بی دل
شیشه و سنگ ندارند به هم نزدیکی، هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است.



تاريخ : 91/09/15 | نویسنده : بی دل
تنها آرزوی ساده ام این است روزی اگر نبودم آهسته زیر لب بگویی یادش بخیر.



تاريخ : 91/09/15 | نویسنده : بی دل
عجب خیاطیست این روزگار...! دل هیچکس را برای ماتنگ ندوخت...!



تاريخ : 91/09/14 | نویسنده : بی دل
با عرض سلام خدمت شما بزرگواران. خوشحال میشم به وبلاگ های من سر بزنید

www.technology2014.blogfa.com

www.novel-dell.blogfa.com

حتما سر بزنید و نظر یادتون نره



تاريخ : 91/05/22 | نویسنده : بی دل
نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که: دریا، جاده ی تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرد... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که: گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم، خوب میدانم، که: اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم: در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند... نیا باران پشیمان میشوی از آمدن؛ زمین جای قشنگی نیست؛ در ناودان ها گیر خواهی کرد... نیا باران در اینجا قدر نشناسند مردم؛ در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند... نیا باران... نيا...

تاريخ : 91/05/22 | نویسنده : بی دل

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .

 براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

تاريخ : 91/05/15 | نویسنده : بی دل
در مداد ۵ خاصیت وجود دارد که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت به آرامش می رسی. 1- می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.
2 - گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. 3 - مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است.4 - چوب یا شکل خارجی مداد خیلی مهم نیست. ذغالی که داخل چوب است اهمیت بیشتری دارد.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟۵ - و سرانجام مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد.بدان هر کاری در زندگی می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.



تاريخ : 91/05/13 | نویسنده : بی دل

پيرمردى بر قاطرى بنشسته بود و از بيابانى می‌گذشت. سالكى را بديد كه پياده بود
پيرمرد گفت: اى مرد به كجا رهسپاری؟
سالك گفت: به دهى كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت می‌ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌كنند
پيرمرد گفت: به خوب جايى می‌روى
سالك گفت: چرا؟
پيرمرد گفت: من از مردم آن ديارم و ديرى است كه چشم انتظارم تا كسى بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت: پس آنچه گويند راست باشد؟
پيرمرد گفت: تا راست چه باشد
سالك گفت: آن كلام كه بر واقعيتى صدق كند
پيرمرد گفت: در آن ديار كسى را شناسى كه در آنجا منزل كنی؟
سالك گفت: نه
پيرمرد گفت: مردمانى چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند؟
سالك گفت: ندانم
پيرمرد گفت: چندى ميهمان ما باش. باغى دارم و ديرى است كه با دخترم روزگار می‌گذرانم
سالك گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پيرمرد گفت: اى كوكب هدايت شبى در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابى و هم ديگران را بازسازى
سالك گفت: براى رسيدن شتاب دارم
پيرمرد گفت: نقل است شيخى از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه می‌زد تا هدايت شوند. ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كنى كه شيخ كرد
سالك گفت: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه؟
پيرمرد گفت: پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد. خلايق با خداى خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند. از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت: حقا كه اينجا جنت زمين است. آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش‌اند
پيرمرد گفت: بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستارى سبز آمد و تنگى شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد. سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پيرمرد گفت: با آن شتابى كه براى هدايت خلق دارى پندارم كه امروز را رهسپارى
سالك گفت: اگر مجالى باشد امروز را ميهمان تو باشم
پيرمرد گفت: تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است. اينگونه كن
سالك در باغ قدمى بزد و كنار چشمه برفت. پرنده‌ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود. طعامى لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد. دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد. روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت: لابد به انديشه‌اى كه رهسپار رسالت خود بشوى
سالك چندى به فكر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن می‌دهد اما دل اطاعت نكند
پيرمرد گفت: به فرمان دل روزى دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزى دگر بماند

پيرمرد گفت: لابد امروز خواهى رفت, افسوس كه ما را تنها خواهى گذاشت
سالك گفت: ندانم خواهم رفت يا نه, اما عقل به سرانجام رسيده است. اى پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پيرمرد گفت: با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گويم
سالك گفت: بر شنيدن بی‌تابم
پيرمرد گفت: دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطى
سالك گفت: هر چه باشد گردن نهم
پيرمرد گفت: به ده بروى و آن خلايق كج كردار را به راه راست گردانى تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت: اين كار بسى دشوار باشد
پيرمرد گفت: آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل می‌نمود
سالك گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام می‌دادم اگر خلايق به راه راست می‌شدند, و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پيرمرد گفت: پس تو را رسالتى نبود و در پى كار خود بوده‌اى
سالك گفت: آرى
پيرمرد گفت: اينك كه با دل سخن گويى كج كردارى را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت: آن يك نفر را من بر گزينم يا تو؟
پيرمرد گفت: پيرمردى است ربا خوار كه در گذر دكان محقرى دارد و در ميان مردم كج كردار, او شهره است
سالك گفت: پيرمردى كه عمرى بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
پيرمرد گفت: تو براى هدايت خلقى می‌رفتى
سالك گفت: آن زمان رسم عاشقى نبود
پيرمرد گفت: نيك گفتى. اينك كه شرط عاشقى است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن, می‌خواهم بدانم چه ديده و چه شنيده‌ای؟
سالك گفت: همان كنم که تو گويى
سالك رفت, به آن ديار كه رسيد از مردى سراغ پيرمرد را گرفت
مرد گفت: اين سوال را از كسى ديگر مپرس
سالك گفت: چرا؟
مرد گفت: ديرى است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغى روزگار می‌گذراند
سالك گفت: شنيده‌ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت: تازه به اين ديار آمده‌ام, آنچه تو گويى ندانم. خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد. هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا. برگشت دست پيرمرد را بوسيد
پيرمرد گفت: چه ديدی؟
سالك گفت: خلايق سر به كار خود دارند و با خداى خود در عبادت
پيرمرد گفت: وقتى با دلى پر عشق در مردم بنگرى آنان را آنگونه ببينى كه هستند نه آنگونه كه خود خواهى

 



تاريخ : 91/05/13 | نویسنده : بی دل

 

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جايش تکان نخورد. او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم. همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»



تاريخ : 91/05/13 | نویسنده : بی دل
دخترى ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولى هرگز نمی‌توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جر و بحث می‌کردند. عاقبت يک روز دختر نزد داروسازى که دوست صميمى پدرش بود رفت و از اوتقاضا کرد تا سمى به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت: اگر سم خطرناکى به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونى به دختر داد و گفت که هر روز مقدارى از آن را در غذاى مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم‌کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسى به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـدارى از آن را در غـذاى مادر شوهـر می‌ريخت و با مهربانى به او می‌داد. هفته‌ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاى دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمی‌خواهد که بميرد، خواهش می‌کنم داروى ديگرى به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندى زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونى که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.



تاريخ : 91/04/05 | نویسنده : بی دل

به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی‌اش در شهری دور از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است.  شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید. بدون اینکه استراحتی کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعت‌ها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت.  مقابش ایستاد‌؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه میکنی دوست قدیمی؟!!

شاگرد لبخند تلخی زد و شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقت درس‌های شما را نداشتم استاد! حق من خیلی بدتر از اینهاست!  شما این همه راه آمده‌اید تا به من چه بگویید؟

شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو میدانم. آمده‌ام تا درس امروزت را بدهم و بروم .شاگردِ مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟!!

شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست.

درس امروز این است:

هرگز با خودت قهر مکن.

هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی.

و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنی.

به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بی‌اعتنا
می‌شوی و هر نوع بی‌حرمتی به جسم و روح خودت را میپذیری.

همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده.

تکرار میکنم: خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر میکنی…

درس امروز من همین است.

شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکده‌اش بازگشت.

چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی‌اش وارد مدرسه شده و سراغش را میگیرد. شیوانا به
استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است.

شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت :اکنون که با خودت آشتی کرده‌ای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی.

به هیچ‌کس اجازه نده تو را با یادآوری گذشته‌ات وادار به سرافکندگی کند .

همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن.

هرگز مگذار دیگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند.

خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع میکنی.

درس امروزت همین است!



تاريخ : 91/04/01 | نویسنده : بی دل
تاريخ : 91/04/01 | نویسنده : بی دل









وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان  عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!



تاريخ : 91/02/03 | نویسنده : بی دل



تاريخ : 91/02/03 | نویسنده : بی دل
اندوه زیبایی خاص خود را دارد, آن را جشن بگیرید.
در اندوه غرق نشوید، بلکه نظارهگر آن باشید

و از آن لذت ببرید، زیرا اندوه زیباییهای خاص خود را دارد.

ما معمولاً آن قدر در اندوه غرق میشویم که

فرصت نظاره کردن آن را از دست میدهیم

و به زیباییهای لحظههای غم و اندوه پی نمیبریم.

هنگامی که آدم شاد است،

هیچگاه مثل زمانی که غمگین است، عمیق نیست.

اندوه عمق دارد،

در حالی که شادی سطحی است.

بد نیست کمی به آدمهای به ظاهر شاد اطرافمان نگاه کنیم؛

همیشه لبخند به لب دارند و دارند از خوشحالی بال در میآورند.

با کمی دقت در خواهیم یافت که

بسیاری از آنها سطحی و کممایه هستند.

و هیچ عمقی ندارند.

شادی مانند موج دریاست که بر روی سطح آب روان است.

در حالی که اندوه، چون اقیانوس عمیق است.


به درون این عمق گام بردارید و نظارهگر آن باشید.

شادی, شلوغ و پرسروصدا است،

ولی غم سکوت خاصی دارد.

شادی مانند روز است و اندوه مانند شب.

شادی چون نور است و اندوه چون تاریکی.

نور میآید و میرود, ولی تاریکی میماند؛

تاریکی ابدی است.

روشنایی گاهی اتفاق میافتد

ولی تاریکی همیشه هست.

شاید عجیب به نظر میرسد

ولی اگر به وادی اندوه قدم بگذارید،

همهی این چیزها را احساس خواهید کرد.

ناگهان درمییابید که اندوه همچون شیئی است

که میتوان شاهد و نظارهگرش بود،

پس از درک چنین بینشی احساس شادی میکنید.

چه اندوه زیبایی!

ارمغان تاریکی، گلی است که از عمق لایتناهی سر بر میآورد؛

بستری است خاموش و آکنده از سکوتی موسیقیایی؛

در این بستر از سروصدا خبری نیست،

هیچ مزاحمتی وجود ندارد.

آدم میتواند در عمق بیانتهای آن فرو رود

و سپس دوباره و کاملاً شاداب سربرآورد؛

مثل خوابی کامل و نیروبخش.

البته این به نگرش انسان بستگی دارد.

هنگامی که غمگین میشویم،

فکر میکنیم اتفاق بدی برایمان رخ داده است

ولی این چیزی نیست جز برداشت شخصی ما از اندوه.

پس سعی میکنیم که از آن بگریزیم.

هیچگاه با اندوهمان مراقبه نمیکنیم،

بلکه ترجیح میدهیم به ملاقات کسی

یا به رستوران برویم, تلویزیون تماشا کنیم و روزنامه بخوانیم،

یا هزار کار که بشود

از طریق آن اندوه را فراموش کرد را انجام دهیم.

در حالی که این نگرش غلط است.

به همه آموختهاند که اندوه چیز بدی است،

در صورتی که هیچ بدی در اندوه وجود ندارد.

این ما هستیم که باید بفهمیم

اندوه هم یکی از قطبهای زندگی است.

شادی یکی از قطبهای زندگی است

و اندوه قطب دیگر، لذت یک قطب است

و رنج قطب دیگر،

زندگی به هر دوی این قطبها نیاز دارد.

زندگیای که تنها لذت در آن جای داشته باشد,

ظاهراً گسترده و خوب است ولی عمق ندارد.

از طرف دیگر زندگی آکنده از اندوه نیز فقط عمق دارد،

ولی گسترده نیست.

در حالی که زندگی پدیدهای چند بعدی است؛

و همزمان در دو بعد سطح و عمق گسترش مییابد.

به مجسمهی بودا یا چشمان اشو نگاه کنید

تا هر دو حالت غم و شادی را در آن حس کنید.

حالت شادی و آرامش و در عین حال اندوه!

این چنین، شما شادیای را تجربه خواهید کرد

که به سبب حضور اندوه،

عمق و معنای بیشتری پیدا کرده است.

معمولاً واژهی «غمگین» یا «اندوهناک»

تداعی غلطی در ذهن ایجاد میکند,

انگار که اتفاق بدی رخ داده است؛

ولی خوبی یا بدی غم و اندوه

تنها به برداشت شخصی خود آدم بستگی دارد.

زندگی، در کل، پدیدهای مطلوب و خوشایند است.

هنگامی که زندگی را در کلیت خویش درک کنید،

موقعی است که میتوانید جشن بگیرید.

جشن گرفتن مشروط به حالت خاص نیست,

مثلاً نمیتوان گفت که

«اگر خوشحال باشم جشن میگیرم»

یا «اگر غمگین باشم جشن نمیگیرم.»

جشن گرفتن باید بیقید و شرط باشد.

من زندگی را جشن میگیرم؛

حتی اگر با خود غم و اندوه بیاورد،

باز هم جشن میگیرم.

اگر شادی هم آورد که چه بهتر باز هم جشن میگیرم.

جشن گرفتن

در حقیقت نوعی نگرش مثبت نسبت به زندگی است

که توجهی به آنچه زندگی به ارمغان میآورد، ندارد.

مشکلی که ممکن است در اینجا پیش بیاید,

معنایی است که

واژهی «جشن» در ذهن شما ایجاد میکند.

معمولاً از کلمهی جشن چنین برداشت میشود

که آدم باید شاد باشد.

حتماً از خود میپرسید آدم چه طور میتواند

وقتی که غمگین است جشن بگیرد؟

ولی واقعیت این است که برای جشن گرفتن

حتماً نباید خوشحال باشید.

جشن گرفتن یعنی شکرگزاری

بابت هر آنچه که زندگی و خداوند،

به شما هدیه میدهند.

جشن گرفتن یعنی حقشناسی، یعنی سپاسگزاری.

فقط در این شرایط است که

میتوان هر رخدادی را جشن گرفت.

اگر غمگین هستید، اندوه خود را جشن بگیرید.

یک بار سعی کنید. غمگین هستید؟

پس برقصید، چرا که اندوه بسیار زیباست

برقصید و لذت ببرید، تا آنجا که ناگهان احساس میکنید

اندوهتان به تدریج در حال ناپدید شدن است.

همین طور که گام به گام پیش میروید،

اندوه فراموش میشود و جشن باقی میماند.

شما در واقع انرژی موجود در اندوه را دگرگون

و تبدیل به شادی کردهاید.

این کار یعنی کیمیاگری؛

تبدیل فلزی پست به فلزی برتر همچون طلا.

اندوه، خشم، حسادت، فلزهایی هستند که

میتوانند به طلا تبدیل شوند،

زیرا ذات و جز تشکیلدهندهی آنها تفاوتی با طلا ندارد،

در واقع تفاوتی بین طلا و آهن این است.

مواد تشکیلدهندهی آنها که همان الکترونها هستند

کاملاً یکساناند.

آیا تا به حال به این موضوع فکر کردهاید که

یک تکه زغال و گرانقیمتترین الماس دنیا،

هر دو از یک جنس هستند؟

آنها فرقی با هم ندارند.

در واقع زغال سنگی که طی میلیونها سال

در دل زمین تحت فشار قرار گیرد،

به الماس تبدیل میشود.

تنها تفاوت بین آنها در فشار وارده به آنها بوده است،

در حالی که هر دو از جنس کربن هستند.

پس عنصر پست میتواند به عنصر برتر تبدیل شود.

عنصر پست هیچچیز کم ندارد.

تنها باید ترتیب و آرایش اجزای آن را تغییر داد.

کیمیاگری هم یعنی همین!

وقتی که غمگین هستید،

جشن بگیرید و به اندوه خود آرایشی تازه ببخشید.

با این کار، چیزی به اندوه اضافه میکنید

که آن را دگرگون میکند.

خشمگین هستید؟ بدن خود را به حرکت بیندازید.

حرکاتتان در ابتدا حاکی از خشم و غیظ

و خشونت خواهد بود،

ولی به تدریج این حرکات نرمتر و نرمتر خواهند شد

و ناگهان متوجه میشوید که عصبانیت را

به فراموشی سپردهاید

و انرژی موجود در خشم را به سماع تبدیل کردهاید.

چرا هنگامی که غمگین هستید، آواز نخوانید؟

آوازتان در ابتدا غمناک خواهد بود،

ولی هیچ اشکالی ندارد.

آیا تا به حال به صدای فاختهای که

جفت یا معشوق خویش را میطلبد گوش سپردهاید؟

آواز فاخته در ابتدا بار غم دارد،

ولی به تدریج آکنده از شادی میشود،

زیرا جفتش به ندای او پاسخ میدهد.

زمانی که معشوق پاسخ دهد، همه چیز تغییر میکند.

اگر غمگین هستید، شروع کنید به آواز خواندن،

دعا کردن، رقصیدن؛

هر کاری که میتوانید بکنید

تا به تدریج عنصر پست به عنصر برتر، تبدیل شود.

هنگامی که کلید رمز این کار را کشف کنید،

زندگیتان به کلی دگرگون خواهد شد

و هیچگاه مانند گذشته نخواهد بود،

چرا که با این کلید میتوانید هر دری را بگشایید.

و شاه کلید شما چیزی جز «جشن» نیست.

هیچ مرگی در حقیقت «مرگ» نیست؛

مرگ فقط دری جدید میگشاید؛

پس مرگ یک شروع است.

زندگی پایانناپذیر است،

همیشه شروعی جدید وجود دارد

و از مرگ هم زندگی برمیخیزد.

اگر اندوه خود را به جشن تبدیل کنید،

آنگاه میتوانید از مرگ خود نیز حیاتی دوباره بیافرینید.

پس تا وقت هست، این هنر را فرابگیرید

و نگذارید پیش از آنکه

هنر تبدیل عنصر پست به عنصر برتر را فرا گرفته باشید،

مرگ شما را برباید.

اگر بتوانید بیقید و شرط جشن بگیرید و پایکوبی کنید،

هنگامی که مرگ به سراغتان بیاید

نیز میتوانید بخندید،

جشن بگیرید و دنیا را با شادی ترک کنید.

هنگامی که با جشن و شادی بمیرید،

مرگ نمیتواند شما را بکشد،

بر عکس، این شما هستید که مرگ را کشتهاید.

این کار را شروع کنید،

دست کم امتحانش کنید.

چیزی برای باختن وجود ندارد.

ولی بعضی از مردم با اینکه میدانند

چیزی برای از دست دادن وجود ندارد،

حتی زحمت امتحان کردن را هم به خود نمیدهند.

خوب فکر کنید، واقعاً چه چیزی برای از دست دادن وجود دارد

قسمتی از کتاب عشق، رقص زندگی اثر اشو




تاريخ : 90/12/27 | نویسنده : بی دل
اینم یه سری جمله های عاشقانه و عارفانه

هرچه بيشتر انسان ها را مي شناسم، سگ ها را بيشتر ستايش مي کنم
--
لشكر گوسفندان كه توسط يك شير اداره ميشود، ميتواند لشكر شيران را كه توسط يك گوسفند اداره ميشود، شكست دهد
--
زندگي سه لحظه اش زيباست ديدن تو خنديدن تو بوسيدن تو‎ ‎...‎ ‎
--
منتظر دیدار تو هستم، سهل است بگویم که گرفتار تو هستم، من در پی این حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از منی و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم
--
بازيچه دست يار بودن عشق است/ درپنجه غم شكاربودن عشق است/ در محاكمه اي كه يار باشد قاضي / محكوم طناب دار بودن عشق است
--
تست معرفت:
1-اگه دوسم داري يك جوك بفرست
2-اگه عاشقمي بهم زنگ بزن
3-اگه برات مهمم يك تك زنگ بزن
4-اگه دوست داري منوببيني يكsmsخالي بفرست
5-اگه ازمن خوشت نميادهيچكاري نكن
--
امروز قلبم درد گرفته بود. فکر کنم یه کمی تپل شدی و جات تنگ شده
--
منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه:
"اين دنياي منه
--
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر و رنج است اگر عاشق شدن يک گناه است پس دل عاشق شکستن صد گناه است
--
وقتي که خدا داشت منو بدرقه مي کرد بهم گفت: جايي که ميري مردمي داره که ميشکوننت ، نکنه غصه بخوري ، من همه جا باهاتم تو تنها نيستي تو کوله بارت عشق مي ذارم که بگذري، قلب ميذارم که جا بدي ، اشک ميدم که همراهيت کنه و مرگ که بدوني برمگردي پيشم
--
بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيس
--
اگه کسي رو دوست داشته باشي، نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن
--
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
--
عشق با روح شقايق زيباست، عشق با حسرت عاشق زيباست، عشق با نبض دقايق زيباست، عشق در حسرت ديدار تو بودن زيباست
--
دیروز روز جهانی آوارگان بود. توقع داشتم یه تبریک خشک و خالی بهم می گفتی که یه عمره آوارتم
--
اگه گفتی Love is Your Face
یعنی چی؟
یعنی جمالتو عشقه
--
پاييز از زمستون غمگين تره چون بهار و نديده، ولي من از پاييز غمگين ترم ، چون خيلي وقته تو رو نديدم
--
يک قطره اشک مى اندازم تو دريا
تا زمانى كه پيداش كنى دوستت دارم.
اگه پيدا كردي اون وقت تو رو فراموش مي كنم



تاريخ : 90/12/27 | نویسنده : بی دل



میهن اسکین